سکوت بارونی

!!!سکوت کن و اجازه بده...سکوت تو رو به جاهای عجیبی میبره.مخصوصا’ اگه بارونی باشه

اسبی در چاه
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ 

 سلام، یه سلام با ارادت خدمت دوستای گلم

و یه معذرت بابت این چند وقت سر نزدنم، خوب این درس و دانشگاست دیگه، حق بدین مخصوصا اگه رشته تون هم فیزیک باشه. با این حال بازم معذرت. اما بریم سرگپ مون

میگن یه روزی اسب یه کشاورز داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می کرد.بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید.او پیش خودش فکر کرد اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر بشه.پس همسایه هارو صدا زد و از آن ها درخواست کمک کرد.آن ها با بیل در چاه سنگ و خاک ریختند، اسب ابتدا کمی ناله کرد، اما پس از مدتی ساکت شد واین سکوت او به شدت همه را متعجب کرد. آن ها باز هم روی او گل ریختند. کشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد.با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته می شد اسب تکانی به خود می داد، گل را پایین می ریخت و یک قدم بالا می آمد همین طور که روی او گل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد!

خوب دوستای من نظرتون چیه؟

گاهی زندگی ما هم شبیه همین اسب قصه مون نیست؟

گاهی وقت ها می بینیم انگار هر چی مشکله سر راهمون میاد و بقیه بجای کمک کردن بدترش میکنن. اما به نظر من ما باید اینجا بدونیم که  با ید چکار کنیم و تنها راهمون اون مشکلات و با صبر و تلاشمون کنار بزنیم و بالا بیایم و هرکدوم از اون مشکل ها بشه پله ما که میتونیم برای بالا اومدن ازش استفاده کنیم. با این روش می تونیم از عمیق ترین چاه ها هم بیرون بیایم.فقط مواظب باشین، مواظب که هیچ وقت تسلیم و نا امید نشین که خدا میگه بزرگ ترین گناه نا امید شدنه.

ما اومدیم که به یه جایی برسیم و یه کاری بکنیم بدون هیچ استثنایی این و یادتون باشه.

پس امید و توکل، تلاش، صبر

یا علی


کلمات کلیدی: توکل ، امید ، صبر ، تلاش
 
هفت هشت - هشت هشت
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦ 

ویژه نامه

سلام... سلام خدمت همه دوستای گلم...می خواهم امروز براتون قصه بگم، یک قصه شاید مثل همه قصه ها اما...رضایی!!! پس بسم الله....

یکی بود یکی نبود، دو تا دختر و پسر بودن که بلاخره بعد کلی مشکلاتی که تو زندگی شون تحمل کردن و رنج هایی که کشیدن و خیلی دلیل می تونست باشه که بهم نرسن و کنار هم نباشن، اما خدا خواست و بهم رسیدن، بهم رسیدن و شدن همه کس هم. اما داستان ما از اون جایی شروع میشه که خدا خواست این دو نفر بچه ای بده، همه نگران بودن. آخه شاید با توجه به مسئله هایی که قبلا اتفاق افتاده بود...بچه ای نیاد یا....خلاصه بعد کلی دعا این بچه قرار شد بیاد. همه خوشحال بودن و از همه بیشتر این دوتایی که حالا میخواستن بشن بابا مامان. ماه ها گذشت و بلاخره نوبت اومدن بچه شد، اومد...و تاریخ اومدنش شد هفت هشت! (یعنی هفت آبان).

 همه خوشحال بودن و دورش می گشتن آخه اون یه جورایی اولین نوه یک خانواده تقریبا بزرگ و پر رفت و آمد بود. خلاصه همه یک جوری خوشحال بودن و اسم این هدیه شونم گذاشتن هانی.

 اما چند ساعت بعد خبر دادن بچه تون مریضه، یه مریضی بد ،که اگه تا فردا ظهر روز تولد، یعنی هشت هشت کل خون بدنش عوض نشه این بچه تون یا میمیره، یا فلج میشه، یا عقب افتاده ذهنی... و برای خوب شدنش باید دو یا سه نفر پیدا بشن تا گروه خونیشون دقیقا مثل گروه خونی بچه باشه تا بتونن خون بدن و کل خون این بچه رو عوض کنن. همه مونده بودن چکار کنن، آخه از کجا سه نفر پیدا بشن که گروه خونیشون مثل هم باشه و تازه حاضر بشن خون بدن؟ تازه خرج این کارم کلی پول می خواست که وسع این تازه پدر ما نمی رسید. لحظه های التهاب و نگرانی شروع شد. همه نگران بودن. یعنی ای بچه ای که بعد کلی چشم انتظاری اومد فردا میخواد بره؟ به همین زودی؟

دعا ها و نذر ها و نیاز ها شروع شد...و ناگفته نمونه نذر های اصلی هم همه حواله امام رضا می شد.

بگذریم، برای خون دادن که به هر کدوم از آشنا ها میشناختن خبر دادن که بیان تا شاید... بعضی ها میومدن و  گروه خونیشون نمی خورد، بعضی ها هم که اصلا نمی اومدن...آخه به اونا چه؟ راست هم می گفتن، به اونا چه!!! بازم بگذریم. تو این گیر و دار پیدا کردن کسی که خون بده، پدر بچه رفت دنبال جور کردن پول. به مرد و نامرد رو مینداخت. اول رفت سراغ اونایی که نزدیک ترین بهش بودن و تو موقع خوشی همیشه کنارش بودن  و می دونست دارن که قرض بدن فقط برای چند ماه ، اما... خوب دیگه. هر کدوم یه بهانه ای می اوردن، اما پدر قصه ما به هر سختی بود پول و جور کرد و رفت بیمارستان. از بین کسایی که آزمایش داده بودن فقط خون پدر بزرگ بچه بهش می خورد، فقط یک نفر. بابا که رسید بیمارستان خودش هم آزمایش داد، خدا رو شکر اونم می خورد اما دو نفر کم بود. ولی کس دیگه ای نبود. وقت تعیین شده هم داشت تموم می شد. بلاخره تصمیم گرفتن با همین دو نفر خون و عوض کنن، دیگه از کسی کاری بر نمیومد...دیگه سپرده بودنش به خدا و امام رضا... بابا مامان بچه گفته بودن یا میمونه و میشه رضای ما یا...

بچه ما هفت هشت به دنیا اومده بود و الان هشت هشت بود.یعنی فقط یه روز؟

شروع کردن...به دو دست بچه ی یه روزه ما دوتا شیلنگ وصل کردن، از یکی خون خالی می شد و از یکی خون میرفت. باید بدن بچه به خون جدید جواب میداد و دچار شوک قلبی و مغزی نمی شد... دکترا میگفتن درصدش... با خداست...

 چند ساعتی از عمل گذشته بود، و همه منتظر عکس العمل بچه بودن. همه دعا میکردن و نگران بودن... لفظ رو زبون همه، مخصوصا بابا مامان بچه ما... یا امام رضا بود با چشم گریون....

خب امام رضای ما مهربون تر ازین حرف هاست دیگه. درسته؟

بدن بچه ما جواب  مثبت دادلبخند... همه خوشحال شدن، انگار خدا دوباره یه بچه بهشون داد... بابا و مامانه که نگو...تو پوست خودشون نمی گنجیدن.

 پدر بزرگ بچه ما گفت، اسم این بچه باید رضا باشه...چون اگه امام رضا نبود شاید این بچه الان رضای ما نمی شد...و اسم این بچه ما شد رضا و شروع کرد به زندگی کردن (البته نا گفته نمونه داستان نذری هایی که برای سلامتیش کرده بودن و مربوط به امام رضا میشد سال ها ادامه داشت و داره و داستان مریضی های سخت  این آقا رضا  هم که تمومی نداشت  و کلی همه رو با این مرضی هاش نگران میکرد و به قول مامانش این بچه قد یه دنیا مریضی کشیده )

و....الان هم این آقا رضا داره آخرین ساعت های بیست و یکمین سالگی شو، میگذرونه و میدونه کلی کارهای نکرده داره تا... بگذریم.

اما جالب اینجاست که امسال... هفت هشت که تولد خودشه ...و هشت هشت تولد کسی که اون به زندگی برگردوند...و تا حالا هرچی داره و به هرجایی رسیده  همه رو مدیونه لطف و کرم اونه. حرف دل:

آقا جون....خیلی مخلصیم... میدونم شرمندتم...میدونم  لایق اسم قشنگت نیستم... و تا حالا کلی... ناسپاسی کردم، بدی کردم... می دونم آقا، روم سیا...اما خودت برام انتخاب کردی آقا... خودت خواستی رضا بشم... اگه من رضا ی واقعی نبودم... تو که بودی...هستی... فقط قول میدم آقا سعی مو بکنم تا... بشم رضا... رضایی که تو می خوای... کمکم کن... آقا جون...تولد جفتمون مبارک اما مال تو بیشتر مبارک....خیلی دوست دارم...راستی آقا مواظب مونسم که پیشته هم باش و زودتر بهم برسونش خجالت... دیگه خیلی خیلی دوست دارم قلب

این شعر به سبک من، اولین شعر ی که تو عمرم گفتم( اگه بشه اسم شو شعر گذاشت).فقط برای تو...یه هدیه از طرف منه بهت... نا قابله

دوباره تولده...تولد یه آقایی

آقایی که می دونه تو این خونه... خیلی ها دوسش دارن

بهش میگن اون غریبه... اما نه اون صاحبخونه است

بهش میگن امام رضا... یه گنبد طلا داره

کبوتر ها دورو برش می چرخن و پرواز میکنن

آدم ها میرن پیشش، سفره دل و باز میکنن

آقامون مهربونه، حرف دل ها رو میدونه

بتونه شفا بده شفا میده... به دل های مردم ها رضا میده

دل من می خواد بیاد تو حرمت آقا جونم

بیام و نعره هو هو بزنم

دستام و بالا کنم، بهت بگم دوست دارم رضا جونم

آخه من به غیر تو پشت و پناهی ندارم

خیلی خوب و خوشگلی، پسر فاطمه ای

آقا جون ما رو ببین... ببینی پر میکشم تا اوج آسمون میرم

پدرو مادرم وقتی که من اومدم.... رضا گذاشتن اسمم و

می دونم که اون موقع دلشون پیش تو بود

اون قدر نذر و نیاز کرده بودن... تا که توی مهربون، بهشون نگاه کنی

چون اگه نگاه کنی، هممون رضا می شیم

التماس دعا... عید رضایی همتون مبارک

در پناهش باشین... یا حق

(نظر یادتون نره)               


کلمات کلیدی: تولد ، امام رضا ، رضا ، عشق
 
با تو هستم گاهی فراموشم میکنی...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥ 

چند روزی است که با مشکلات فراوانی دست به گریبانی، از همه کس می پرسی چه کار کنم تا از این مشکلات رهایی یابم، هر کسی به تو حرفی زد، یکی گفت: از شهر خود دور شو واز مشکلات فرار کن، دیگری گفت: اعتنا نکن بگذار خودش حل می شود. و بسیاری از این قبیل حرف ها که به تو گفته شده، ولی من بهترین و کوتاه ترین راه ممکن را برای تو می گویم تا رهایی یابی، راهی را که قبل از مشکلاتت از آن استفاده می کردی و مدتی است که ان را فراموش کرده ای، درست از زمانی که مرا از یاد بردی مشکلاتت افزون شده، چون بسیاری از اعمالی را که در حال حاضر انجام می دهی، آن زمان که با من بودی انجام نمی دادی، راهی را که به تو می گویم همان راهی است که از صبح تا شب پنج بار از آن می گذشتی و بعد از اتمام راه به آرامی می خواستی تا از مصائب روزگار در امان باشی و از از زمانی که دیگر نخواستی تا تو را کمک کنم، رو به کمک دیگران آوردی و از آن پس با مشکلات فراوانی رو به رو شده ای. پس برای رهایی از مشکلات باز هم به همان راه اصلی نماز برگرد.

 

راستی دوستای خوبه من ماچقدر از این راه اصلی میرم؟

به نظر شما ما چرا راه اصلی و درست و میدونیم و ازش نمیریم؟

و چرا فکر میکنیم عامل اصلی مشکلات ما دیگران هستنند؟

این سوالارو همیشه از خودم میپرسم و بعد...سرم و میندازم پایین و...

دست علی یارتون. یا حق


کلمات کلیدی: یاد ، خدا ، نماز
 
رمز سکوت
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱ 

چند هفته ای بود که احساس سردرگمی می کردم. چون مشکلات زیادی را تحمل کرده بودم و حالا خسته بودم. با هرکس که حرف می زدم و هر جا که می رفتم این حس دردآور با من بود. به محض اینکه تنها می شدم به در گاه خدا شروع به داد و فریاد و گله می کردم ولی خالی نمی شدم. تا یه شب که بی هوا رفتم رو تراس رفته بودم، چشمم به ماه و ستاره های ریز و درشت روی دامن سیاه شب افتاد. چقدر بی صدا سوسو می زدند. نمی دونم چه حسی به من دست داد که ناخودآگاه خسته و مطیع نشستم. در سکوت محض نگاه کردم و گوش دادم. بهترین دقایق و سپری می کردم چون وجود خدا رو فقط برای خودم حس می کردم. همون جا بود، نزدیک و دست یافتنی، صحبتی بین ما رد وبدل نشد. فقط سکوت بود و قطرات اشک روی صورتم. آروم شدم، آروم تر از کودکی در آغوش مادر، آزاد و رها، سبک و لبریز.

چند روز بعد از این ماجرا به طور اتفاقی این مطلب و تو کتابی خوندم:

چنان چه با شدت تمام راز و نیاز می کنیم ولی احساس ارتباط روحی و معنوی مطلوب نداریم شاید وقت آن رسیده که کمتر فرستنده باشیم و کمی بیشتر گوش دهیم. شاید خداوند منتظر فرستی است تا با ما صحبت کند، اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافیک بالای پیام های فرستاده شده ما حتی یک کلمه با ما حرف بزند.

حالا می فهمم که چرا تو دین و تاریخ و تمدن مون اینقدر به سکوت سفارش کردن یا افراد با تجربه  مثل پدر بزرگ و مادربزرگ ها بیشتر اوقات مهر سکوت بر لب هاشون نقش بسته، شاید اونا هم به رمز سکوت پی برده اند.

 


کلمات کلیدی: رمز ، سکوت ، خدا ، درد و دل
 
راه عاشقی...
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧ 

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو

وندر دل آتش درا، پروانه شو، پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن

وآن گه بیا با عاشقان، همخانه شو، همخانه شو

رو سینه را چون سینه ها، هفت آب شو از کینه ها

وآن گه شراب عشق را، پیمانه شو، پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان میروی، مستانه شو، مستانه شو

چون جان تو شد اندر هوا وز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان، افسانه شو، افسانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما

مفتاح شو، مفتاح را، دندانه شو، دندانه شو

گر چهره بنماید صنم، پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم، روشانه شو، رو شانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها

هل ما را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو

ای شمس تبریزی بیا در جان جان داری تو جان

جان را نوا بخشا شها، جانانه شو، جانانه شو

سلام دوستای گلم...بازم بابت دیر پست کردنام معذرت...راستش حال این روزام جوریه که نمی شه گفت چه جوریه !!! فقط خیلی محتاج دعام... تو رو خدا موقع نزدیکیه دل با خدا منم فراموش نکنین، مخصوصا که نزدیک شبای قدرم هستیم که...دیگه دیگه... راستی مروارید بالا هم از مولانا بود. بلا خره هرکی با یکی حال میکنه دیگه...امیدوارم خوشتون اومده باشه.

در پناه خدا ...یا حق


کلمات کلیدی: راه ، عاشقی ، مولانا
 
بریم مهمونی...
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠ 

سلام...یه سلام توپ ، خدمت دوستای عزیزم

راستش امشب خیلی خوشحالم،خیلی.نیشخند آخه دارم میرم(یا میریم) مهمونی،یه مهمونی توپ که هر سال از دو سه ماه قبل دلتنگش میشم...نمی دونین چقدر الان اشتیاق دارم...اینقدر که میخواه از فردا برم پیشواز...آی خدا... شکرت.لبخند

حتما میگین حالا چرا اینقدر خوشحالی؟سوال

آی آی آی دست رو دلم نذارین که خینه(خونه)دل شکسته.ناراحت آه.....شما که قریبه نیستین...

 اینقدر روسیام...گریهاینقدر شرمندم...گریهاینقدر تو پروندم  گناه نوشتم...که نگودل شکسته.ناراحت

میدونم خدا جون...به خوده نازت قسم همه رو میدونم... هیچ بهانه ایم ندارم. تو حق داری ازم ناراحت باشی...حق داری... حق داری بگی من تورو رضای خودم کردم... اما تو رضای من نبودی و خیلی چیزای دیگه...گریه

آره خدا جون میدونم، هرچی بگی حقمه و حق داری...من روسیا روسیا

اما مهربونم... اگه من بدم، تو که خوبی... تو که بزرگی... تو که مهربون ترین و بخشنده ترینی (الهی من فدات بشششششششششمبغل) مگه خودت شونصد دفه مستقیم و غیر مستقیم نگفتی ما مهمونی من بهترین وقته؟ مگه نگفتی این ماه، ماه رحمت منه، همه بیاین، فقط بیاین باقیش با من. مگه نگفتی؟

چرا دیگه گفتی، حالا من و خیلی کسا مثل من، مثل همین دوست عزیزم که داره این حرفامونو میخونه، میخایم بیایم... با همه گناهامو...با سر پایین و قیافه ای که شرمندگی ازش میباره، خجالتاما با یه امید... امید بخشش بی حد و اندازه تو... با این امید که بهت نزدیک تر شیم... به خدا ما هم جوونیم دل داریم...فرشته خدامونو دوست دارم...قلب پاکی و خوبی محبت و دوست داریم... قلب

آخه من که میدونم تو مهربون دستی و رد نمی کنی و بهترین صاحب خونه ای... پس داریم میایم...من وهمه دوستام...مخصوصا جوونا( هوا مارو یکم بیشتر داشته باش)نیشخند

حوراااااااااا...ایول ایوله...ایول... خدا تاجه سره....ایول...قلبخدا مال منه... ایولقلب

حالا عزیز دلم اون دو تا دستتو بیار بالا که چندتا دعا کنار هم ،عینه دوتا دوست خوب بکنیم و در پناه خدا بریم تو این مهمونی...پارتی مونم حضرت فاطمه زهرا(ع) و صاحب دوم این ماه مولا علی...آها دستو بیار بالا خجالت نکش...

خدا جون... نازه من... اول ظهور آقا و سرورمون...خب؟

دوم شفای همه مریضا و مشکل دارا... اینم خب؟

سوم سلامتی و پاکی و خوشبختی و رستگاری همه اونایی که دوسشون داریم و جونمون واسشون در میره...اینم خب؟

(حالا نوبت خودمون... گ.شتو بیار جلو...میخام تو 1کلمه همی چیو بخام)

خدا جون...نازه من...مهربونه من...همه کس من...من چیز زیادی نمیخام...

فقط یه کم...فقط یه کم از خودتو به ما بده...فقط همین!!!

الهی آمین

(بچه ها امیدوارم بعد مهمونی با قبل مهمونی کلی فرق کره باشیم...خودمونیم... آدم تر بشیم... نظر یادتون نره)

یا حق


کلمات کلیدی: ماه مهمونی ، رمضان ، مهربونی
 
نگفتمت...؟
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳ 

سلام، دوستای خوبم.اینم یه شعر توپ از مولانا (که شاعر محبوب این داشتونه و همیشه باهاشه). راستش خودم وقتی از عالمو آدم دلم میگره و بازم مثل همیشه میرم پیش خدا و میفمم تنها پناهم فقط خودشه، این شعر و با خودم از طرفش زمزمه میکنم و کلی خجالت میکشم وشرمنده میشم....الانم که نزدیک ماه رمضون و....چقدر دلم تنگ شده برا این ماه زندگی برگردون....بگذریم،درد و تنگه دلم یه کم زیاده...امیدوارم خو شتون بیاد

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

دراین سراب فنا چشمه حیات منم؟

وگر به خشم روی صد هزار سال زمن

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی؟

که نقش بند سرا پرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی؟

مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که چون مرغان سوی دام مرو؟

بیا که قوت پرواز و پرو پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟

که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند

که گم کنی که سر چشمه صفات منم؟

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد؟ خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

و گر خدا صفتی دان که کد خدات منم

 دوستای خوبم....بیاین هیچ وقت یادمون نره صاحب و دلسوز و خیر خواه واقعی مون کیه

دوستون دارم و دعاتون میکنمقلب

 


کلمات کلیدی: خدا ، مولانا ، راه عشق
 
گفتم که...گفتا که...
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱ 

گفتم که: خطا کردی و تدبیر نه این بود

گفتا که: چه توان کرد که تدبیر چنین بود

گفتم که: خدا داد مرادت به وصال

گفتا که: مرادم به وصالش نه همین بود

گفتم که: قرین بدت افکند بدین روز

گفتا که: مرا بخت بد خویش قرین بود

گفتم که: چرا مهر تو، ای ماه بگردید

گفتا که: فلک با من بد مهر به کین بود

گفتم که: بسی جام طرب خوردی از این پیش

گفتا که: شفا در قدح باز پسین بود

گفتم که: تو ای عمر چرا زود برفتی

گفتا که: فلانی! چه کنم عمر همین بود

گفتم که: بسی خط خطا بر تو کشیدند

گفتا که: همه آن بود که بر لوح جبین بود

گفتم که: نه وقت سفرت بود چنین زود

گفتا که: مرا مصلحت وقت در این بود

گفتم که: ز حافظ به چه حجت شده ای دور

گفتا که: همه وقت مرا داعیه این بود


کلمات کلیدی:
 
دعای خیر پدر...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸ 

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است...

راستی دوستای من،ما چند بار تا حالا در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهامونو از دست دادیم فقط برای اینکه به اون صورتی که انتظار داریم رخ ندادند؟؟

به نظر شما خوبه که بازم همین کارو تکرار کنیم؟؟؟

جوابش با خودتون...دوستون دارم و دعاتون میکنمقلبماچخجالت


کلمات کلیدی: پدر ، دعا ، غفلت
 
دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤ 

اینم  یک شعر بسیار زیبا از مرحوم حسین پناهی(حتما بعد خوندن دانلودش کنین)

واسته نیار به عزتت خمارم....حوصله ی  هیچ کسی رو ندارم

کفر نمی گم...سوال دارم....یه تریلی محال دارم

تازه داره حالیم میشه چیکارم... میچرخم و میچرخونم... سیارم

تازه دیدیم حرف حسابت منم... طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش... راه دیدم نرفته بود رفتمش

جوونه ی نشکفته رو رستمش... ویروس که بود حالیش نبود... هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود... جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود... تورو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟ این دل پر خون ولش؟

دلهره گم کردن گداره مارون ولش؟ تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا...سوت زدنا...شپ شپه بارون ولش؟

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل میه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست...دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم...که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟

کنار این جوب روون معناش چیه؟

این همه راز، این همه رمز، این همه سر واسرار معماست؟

اوردی حیرونم کنی که چی بشه...نه والا؟

مات و پریشونم کنی که چی بشه...نه بلا؟

پریشونت نبودم...؟ من...حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش، حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشمات و وقت رفتنه

انجیر میخاد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه!

چشمای من آهن زنجیر شدن...حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن

عمو زنجیر باف...زنجیر تو بنازم

چشم من و انجیرتو بنازم

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه...؟

اینم لینک دانلودش با صدای خود حسین پناهی. خدایش بیامرزد

لینک دانلود


کلمات کلیدی: حسین پناهی ، عاقل ، دیوونه
 
گفت وگوی عاشقانه!
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠ 

گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم!!

گفتی: من که نزدیکم (بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیکی، من دورم! کاش می شد بهت نزدیک شم!

گفتی: و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)

گفتم: این هم توفیق می خواهد!

گفتی: دوست نداری خدا ببخشدتون؟ (نور/22)

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی...

گفتی: و استغفرو بکم ثم وتوبواالیه.

گفتم: با این همه گناه، آخه چیکار کنم؟!

گفتی: مگه نمی دونی که خدا توبه رو از بنده هاش قبول می کنه؟! (توبه/104)

گفتم: دیگه روی توبه ندارم...

گفتی: خدا عزیز و داناست. او آمرزنده گناهان و پذیرنده توبه است (غافر/3-2)

گفتم: با این همه گناه، برا کدوم گناه توبه کنم؟

گفتی: خدا همه گناه هارو می بخشه (زمر/53)

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می بخشی؟!

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله...

گفتم: نمی دونم چرا همیشه در مقابل این کلمات کم می یارم؟! آتیشم می زنه! ذوبم می کنه! عاشق میشم...توبه میکنم!

گفتی: خدا توبه کننده ها و طاهرین رو دوست داره (بقره/222)

گفتم: الهی و ربی من لی غیرک...

گفتی: خدا برای بنده هاش کافی نیست؟ (زمر/63)

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چی کار می تونم بکنم؟

گفتی: خدا رو زیاد یاد کنید، صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی است که خودش ئ فرشته هایش به شما درود و رحمت می فرستند تا شما را از تاریکی ها به سوی روشنی ها بیرون بیاورند. خدا نسبت به مومنین مهربان است (احزاب/43-42)

گفتم: یعنی خدا با فرشته هاش به ما درود می فرستند تا آدم شیم؟!

گفتی: بجز خدا کی کناهان رو می بخشه؟ (آل عمران/135)

          پس از خدا بخواین ببخشدتون و توبه کنین (هود/90)

گفتم: حالا که اینقدر مهربونی، می خوام هر صبح و عصر تو رو با تضرع و دعا بخونم

(لطفا حس قلبی تونو تو نظر بگید) ممنون


کلمات کلیدی: خدا ، عاشقانه ، گفت وگو
 
از تو دارم...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠ 

اینم یه شعر ناز، از معین کرمانشاهی

این همه آشفته حالی                این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو....از تو دارم....از تو دارم!

ای غرور و عشق و مستی           خنده بر غوغای هستی

ای سیه چشم و سیه مو....از تو دارم....از تو دارم!

این تو بودی کز نظر خواندی به من درس وفا را

این تو بودی آشنا کردی به عشق این مبتلا را

من که این حاشا نکردم         از غمت پروا نکردم

دین من، دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته

سوز من،سودای من، از نور بی پایان تو رونق گرفته

من خود آتشی که داده مرا رنگ فنا می شناسم

دیگر ای برگشته مژگان       از نگاهم رو مگردان

دین من، دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته

سوز من،سودای من، از نور بی پایان تو رونق گرفته


کلمات کلیدی: عشق ، از تو دارم ، غرور ، دوست داشتن
 
دست نوشته2(برا چی اومدیم آخه؟!؟)
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧ 

به نام یگانه خالق اهورایی(خدای همه چی تمومه خودمون)

بازم سلام دوستای گل خودمقلب

راستی شما هم تا حالا به این فکر کردین که چرا اومدیم تو این...تو این دنیا...با...با همه صفت های خوب و بدش؟ (راستش خواستم یه لحظه هر چی صفت بد هست به دنیا بگم اما دیدم بی انصافیه،آخه وجدانن چیزای خوبم زیاد هست اما...بگذریم از موضوع اصلی منحرف نشیم)مشغول تلفن

فکر کردین دیگه؟ به چی؟اینکه چرا اومدیم دیگه.سوال

  مطمئنم که برا یکی دوبارم شده فکر کردین. راستش منم زیاد فکر کردم یا می کنم...که آخه برا چی...برا چی اومدیم؟متفکر

میگن خدا هیچ چیزی رو بی هدف خلق نمی کنه...راستش نمی خوام حرفای تکراری بزنم که تا حال شونصد دفه همه تکرار کردن، اما خوب جدن برا چی اومدیم؟

اومدیم یه مدت خوش بگذرونیم بعدشم خداحافظ شما؟ ! نچ این که نمیتونه باشه...مشغول تلفن

اومدیم فقط کار کنیم و زحمت و... و بعد خداحافظ شما؟  نه اینم نچ.

یا شاید اومدیم غم و غصه و غیره و نوش جان کنیم و بعد...

 اینم که نهمشغول تلفن

آها شاید اومدیم همینجوری برا خودمون علاف بچرخیم و هر کاری دلمون خواست بکنیم و بعد...نه نه نه... آخه اینا که نمیتونه باشه.متفکر

آخه ببخشیدا سوسک هم یه فایده ای داره(طبق آخرین تحقیقات علمی اگه نباشه ما سرطان پوست می گیریم!!! آره همین سوسکی که در کمال نامردی همچین با دمپایی می کوبونیم تو ملاجش که به پاچه رو دیوار)نیشخند

همه غصه آدم و حوا و اون سیب و این شیطون....شنیدین که؟(البته تو این  جاخالی هر چی دلتون میخواد بذارین ،هر چی بگین حقشه که از همون اول فکر کرد از ما بهتره!

آخه یکی نیست بهش بگه خاک به سرت کردن، وقتی خدا میگه ما از تو بهتریم تو کی هستی که میگی نه، که با این نه گفتنت هم خودت و بد بخت کردی هم برا ما دردسر شدی...آخه می مردی مثل بقیه سجده میکردی؟بازم خاک به سرت)زبان

پس شنیدین ؟ مطمئنن شنیدین.

راستش میدونین من به چی رسیدم؟ به اینکه خدا از اول همه چیزای خوب و به ما میده! بعد ما به دلیل قدر ندونستنامون و ندونم کاری هامون اونارو از دست میدیم(نمونش همون اخلاق های بچگیمون تو دست نوشته1)

بعدم رسیدن به همون چزایی که از دست میدیم میشه برامون هدف!!!

  خنده دار نیست این کارای ما؟افسوس

یه جورایی گفتم منظورم و نه؟ به نظر من ما الکی که نیومدیم ،حتما باید یه هدفی برامون باشه دیگه، یه هدف کلی که باقی هدفامون در راستای اون باید برنامه ریزی شه، به نظر من هیچ هدفی نمی تونه بهتر از رسیدن دوباره پیش خدا باشه.

آخه فکرشو بکنین...باشی پیش کسی که همه چیزت از اونه، همه چیز تو میدونه،

مهربون ترینه، خوب ترینه،بزرگ ترینه،دانا ترینه و و و خلاصه همه چی تمومه دیگه. فکرشو بکن وقتی ما فقط یه کم از این خصوصیات و در کسی ببینیم  چقدر می تونیم در کنارش احساس آرامش کنیم؟ حالا به این فکر کنین که کنار کسی باشیم که تو همه چی کامله...بیشتر ازین نمیگم که دل خودمم بدجور داره آب میشه و پر میکشه.شمام همین حس و دارین؟ مطمئنم که دارین.چشمک

پس بهتره هدفمون باشه رسیدن به خدا...  به همین سادگی!!!

<< بروبابا فکر کردی حالا چون اینو گفتی چیزی حالیته؟! اینو که خودمونم یه جورایی میدونستیم، اگه میتونی راه و نشون بده که حدقل این وقتی که برا خوندن این مطلب گذاشتیم تلف نشده باشه!!! >>

خوب درسته ،حق با شماست.حرفای من بیشتر جنبه یادآوری داشت اما راه...

اتفاقا راهش از اینم ساده تره!!!  اما عمل کردن بهش...به خودمون بستگی داره.

اینم راه: عمل کردی به هر چیزی که میدونیم . همین!!!

آره فقط همین. به همین سادگی. من معتقدم همه ما خیلی چیزا خوب میدونیم و بلدیم اما تمام مشکلمون اینه که بهش عمل نمی کنیم!متفکر

مثلا همین شما که داری الان این مطلب و می خونی اگه بهت بگم راه رسیدن به خدا و خوب بودن و برام بگو، عینه 1استاد دانشگاه برام کلی توضیح میدی، درسته؟نیشخند

پس حالا بشین با خودت فکر کن و بعد پاشو و از این به بعد عمل کن، طبق هرچی که میدونی تا به بهترین و کامل ترین هدف برسی.

پس یادتون نره جمله بالا  عمل کردی به هر چیزی که میدونیم .

بکنیمش ملکه ذهن بهتره. ببخشید سرتون و درد اوردم...نظر بود!!!

ودر آخر.......

دعایت می کند این دل شب و روز

که باشی تو همیشه شاد و پیروز

 

(لطفا نظر یادتون نره)


کلمات کلیدی: راه ، چرا ، هدف
 
درخواست از خدا
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧ 

درخواست از خدا

از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت: نه!
او فرمود: حل مشکلات تو کار من نیست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود می رسی
از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت: نه!
او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی
از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و او گفت: نه!
خدا فرمود: شکیبایی دست آورد رنج است و به کسی عطا نمی شود باید آنرا به دست آورد
از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه!
خدا فرمود: خود باید متعالی شوی اما به تو یاری میرسانم تا به ثمر بنشینی
از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم
خدا فرمود: آفرین بالاخره مقصود اصلی را دریافتی
از او نیرو خواستم او مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم
از او حکمت خواستم او مسائل بسیاری به من داد تا حل کنم
از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم

از
او عشق خواستم انسانهای دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم
از او کمک خواستم به من فرصت داد

و در آخر...

هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم!!!


کلمات کلیدی: خدا ، نیاز
 
 
 
 

قشم آنلاین

قشم آنلاین

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس