ویژه نامه
سلام... سلام خدمت همه دوستای گلم...می خواهم امروز براتون قصه بگم، یک قصه شاید مثل همه قصه ها اما...رضایی!!! پس بسم الله....
یکی بود یکی نبود، دو تا دختر و پسر بودن که بلاخره بعد کلی مشکلاتی که تو زندگی شون تحمل کردن و رنج هایی که کشیدن و خیلی دلیل می تونست باشه که بهم نرسن و کنار هم نباشن، اما خدا خواست و بهم رسیدن، بهم رسیدن و شدن همه کس هم. اما داستان ما از اون جایی شروع میشه که خدا خواست این دو نفر بچه ای بده، همه نگران بودن. آخه شاید با توجه به مسئله هایی که قبلا اتفاق افتاده بود...بچه ای نیاد یا....خلاصه بعد کلی دعا این بچه قرار شد بیاد. همه خوشحال بودن و از همه بیشتر این دوتایی که حالا میخواستن بشن بابا مامان. ماه ها گذشت و بلاخره نوبت اومدن بچه شد، اومد...و تاریخ اومدنش شد هفت هشت! (یعنی هفت آبان).
همه خوشحال بودن و دورش می گشتن آخه اون یه جورایی اولین نوه یک خانواده تقریبا بزرگ و پر رفت و آمد بود. خلاصه همه یک جوری خوشحال بودن و اسم این هدیه شونم گذاشتن هانی.
اما چند ساعت بعد خبر دادن بچه تون مریضه، یه مریضی بد ،که اگه تا فردا ظهر روز تولد، یعنی هشت هشت کل خون بدنش عوض نشه این بچه تون یا میمیره، یا فلج میشه، یا عقب افتاده ذهنی... و برای خوب شدنش باید دو یا سه نفر پیدا بشن تا گروه خونیشون دقیقا مثل گروه خونی بچه باشه تا بتونن خون بدن و کل خون این بچه رو عوض کنن. همه مونده بودن چکار کنن، آخه از کجا سه نفر پیدا بشن که گروه خونیشون مثل هم باشه و تازه حاضر بشن خون بدن؟ تازه خرج این کارم کلی پول می خواست که وسع این تازه پدر ما نمی رسید. لحظه های التهاب و نگرانی شروع شد. همه نگران بودن. یعنی ای بچه ای که بعد کلی چشم انتظاری اومد فردا میخواد بره؟ به همین زودی؟
دعا ها و نذر ها و نیاز ها شروع شد...و ناگفته نمونه نذر های اصلی هم همه حواله امام رضا می شد.
بگذریم، برای خون دادن که به هر کدوم از آشنا ها میشناختن خبر دادن که بیان تا شاید... بعضی ها میومدن و گروه خونیشون نمی خورد، بعضی ها هم که اصلا نمی اومدن...آخه به اونا چه؟ راست هم می گفتن، به اونا چه!!! بازم بگذریم. تو این گیر و دار پیدا کردن کسی که خون بده، پدر بچه رفت دنبال جور کردن پول. به مرد و نامرد رو مینداخت. اول رفت سراغ اونایی که نزدیک ترین بهش بودن و تو موقع خوشی همیشه کنارش بودن و می دونست دارن که قرض بدن فقط برای چند ماه ، اما... خوب دیگه. هر کدوم یه بهانه ای می اوردن، اما پدر قصه ما به هر سختی بود پول و جور کرد و رفت بیمارستان. از بین کسایی که آزمایش داده بودن فقط خون پدر بزرگ بچه بهش می خورد، فقط یک نفر. بابا که رسید بیمارستان خودش هم آزمایش داد، خدا رو شکر اونم می خورد اما دو نفر کم بود. ولی کس دیگه ای نبود. وقت تعیین شده هم داشت تموم می شد. بلاخره تصمیم گرفتن با همین دو نفر خون و عوض کنن، دیگه از کسی کاری بر نمیومد...دیگه سپرده بودنش به خدا و امام رضا... بابا مامان بچه گفته بودن یا میمونه و میشه رضای ما یا...
بچه ما هفت هشت به دنیا اومده بود و الان هشت هشت بود.یعنی فقط یه روز؟
شروع کردن...به دو دست بچه ی یه روزه ما دوتا شیلنگ وصل کردن، از یکی خون خالی می شد و از یکی خون میرفت. باید بدن بچه به خون جدید جواب میداد و دچار شوک قلبی و مغزی نمی شد... دکترا میگفتن درصدش... با خداست...
چند ساعتی از عمل گذشته بود، و همه منتظر عکس العمل بچه بودن. همه دعا میکردن و نگران بودن... لفظ رو زبون همه، مخصوصا بابا مامان بچه ما... یا امام رضا بود با چشم گریون....
خب امام رضای ما مهربون تر ازین حرف هاست دیگه. درسته؟
بدن بچه ما جواب مثبت داد
... همه خوشحال شدن، انگار خدا دوباره یه بچه بهشون داد... بابا و مامانه که نگو...تو پوست خودشون نمی گنجیدن.
پدر بزرگ بچه ما گفت، اسم این بچه باید رضا باشه...چون اگه امام رضا نبود شاید این بچه الان رضای ما نمی شد...و اسم این بچه ما شد رضا و شروع کرد به زندگی کردن (البته نا گفته نمونه داستان نذری هایی که برای سلامتیش کرده بودن و مربوط به امام رضا میشد سال ها ادامه داشت و داره و داستان مریضی های سخت این آقا رضا هم که تمومی نداشت و کلی همه رو با این مرضی هاش نگران میکرد و به قول مامانش این بچه قد یه دنیا مریضی کشیده )
و....الان هم این آقا رضا داره آخرین ساعت های بیست و یکمین سالگی شو، میگذرونه و میدونه کلی کارهای نکرده داره تا... بگذریم.
اما جالب اینجاست که امسال... هفت هشت که تولد خودشه ...و هشت هشت تولد کسی که اون به زندگی برگردوند...و تا حالا هرچی داره و به هرجایی رسیده همه رو مدیونه لطف و کرم اونه. حرف دل:
آقا جون....خیلی مخلصیم... میدونم شرمندتم...میدونم لایق اسم قشنگت نیستم... و تا حالا کلی... ناسپاسی کردم، بدی کردم... می دونم آقا، روم سیا...اما خودت برام انتخاب کردی آقا... خودت خواستی رضا بشم... اگه من رضا ی واقعی نبودم... تو که بودی...هستی... فقط قول میدم آقا سعی مو بکنم تا... بشم رضا... رضایی که تو می خوای... کمکم کن... آقا جون...تولد جفتمون مبارک اما مال تو بیشتر مبارک....خیلی دوست دارم...راستی آقا مواظب مونسم که پیشته هم باش و زودتر بهم برسونش
... دیگه خیلی خیلی دوست دارم 
این شعر به سبک من، اولین شعر ی که تو عمرم گفتم( اگه بشه اسم شو شعر گذاشت).فقط برای تو...یه هدیه از طرف منه بهت... نا قابله
دوباره تولده...تولد یه آقایی
آقایی که می دونه تو این خونه... خیلی ها دوسش دارن
بهش میگن اون غریبه... اما نه اون صاحبخونه است
بهش میگن امام رضا... یه گنبد طلا داره
کبوتر ها دورو برش می چرخن و پرواز میکنن
آدم ها میرن پیشش، سفره دل و باز میکنن
آقامون مهربونه، حرف دل ها رو میدونه
بتونه شفا بده شفا میده... به دل های مردم ها رضا میده
دل من می خواد بیاد تو حرمت آقا جونم
بیام و نعره هو هو بزنم
دستام و بالا کنم، بهت بگم دوست دارم رضا جونم
آخه من به غیر تو پشت و پناهی ندارم
خیلی خوب و خوشگلی، پسر فاطمه ای
آقا جون ما رو ببین... ببینی پر میکشم تا اوج آسمون میرم
پدرو مادرم وقتی که من اومدم.... رضا گذاشتن اسمم و
می دونم که اون موقع دلشون پیش تو بود
اون قدر نذر و نیاز کرده بودن... تا که توی مهربون، بهشون نگاه کنی
چون اگه نگاه کنی، هممون رضا می شیم
التماس دعا... عید رضایی همتون مبارک
در پناهش باشین... یا حق
(نظر یادتون نره)